خدای همیشه مهربان - تسنیم چشمه ای در بهشت



خدای همیشه مهربان - تسنیم چشمه ای در بهشت






اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

درباره نویسنده
خدای همیشه مهربان - تسنیم چشمه ای در  بهشت
غزل
مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم! عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم! چشم آلوده کجا! دیدن دلدار کجا! چشم دیدار رخ یار ندارم! چه کنم ؟؟؟
تماس با نویسنده


لوگوی وبلاگ
خدای همیشه مهربان - تسنیم چشمه ای در  بهشت

لینک دوستان
امید
ستاره
حوری
فادیا
شیوا
الهه امید
راشا

آرشیو وبلاگ
1390
1389
1388
1387
1386
1385

آمار بازدید
بازدید کل :219658
بازدید امروز : 3
 RSS 

   

خدا

گاهی وقت‌ها از نردبون بالا میریم

تا د ست‌های خدا رو بگیریم

غافل از این‌که پایین ایستاده و

نردبون رو محکم گرفته که ما نیفتیم.

آنگاه که غرور کسی را له می‌کنی

 آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می‌کنی

 آنگاه که بنده‌ای را نادیده می‌انگاری 

 آنگاه که حتی گوشت را می‌بندی

 تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

 آنگاه که خدا را می‌بینی و

 بنده خدا را نادیده می‌گیری 

 می‌خواهم بدانم

 دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می‌کنی

 تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟

 بسوی کدام قبله نماز می‌گزاری

 که دیگران نگزارده‌اند ؟؟
؟

 



نویسنده » غزل » ساعت 10:56 عصر روز دوشنبه 87 تیر 17


دعا

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب بزرگ غم‌ها و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن
لذتها را به بندگاه حقیرت بخش و درد‌های عظیم را بر جانم بریز
خدایا به من توفیق تلاش در شکست
صبر در نا امیدی
رفتن بی‌همراه
جهاد بی‌سلاح
کار بی‌پاداش
فداکاری درسکوت
دین بی‌دنیا
مذهب بی‌عوام
عظمت بی‌نام
خدمت بی‌نان
ایمان بی‌‌ریا
تنهایی درانبوه جمعیت
و دوست داشتن بی‌آن که دوست بدارند
روزی‌ام کن.
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز خدا هست
او جانشین همه‌ی نداشت‌های من است...

                                                دکتر علی شریعتی

 



نویسنده » غزل » ساعت 12:50 عصر روز جمعه 87 خرداد 31

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد؛
که خدا با من است...
که فرشته ها برایم دعا می‌کنند...
که ستاره‌ها شب را برایم روشن خواهند کرد...
یادم باشد که قاصدکی در راه است...
که بهار نزدیک است...
که فردا منتظرم می‌ماند...
که من راه رفتن می‌دانم و دویدن
...

 



نویسنده » غزل » ساعت 7:1 عصر روز دوشنبه 87 خرداد 20

خطا کار
از همه‌ی دنیا ترسیدم، چون همیشه به این فکر بودم که مبادا از دستشون بدم، از مرگ ترسیدم چون با رسیدنش همه‌ی دارایی‌هامو از دست می‌دم و بعد از مرگ دیگه هیچی ندارم، ولی هیچ وقت به خاطر کارهای گذشته از مرگ نترسیدم.

حواسم نبود که با مرگ باید به یه نفر جواب بدم و هیچ وقت به این فکر نبودم که با مرگ، خواسته یا ناخواسته باید به ملاقاتی یه نفر برم و بگم توی این دنیا چکار کردم و چکار نکردم.

ولی باید قبل از رفتن به حساب‌ها رسید و به خدا جواب داد. می‌خوام یه بارم شده قبل از تموم شدن همه چی به حساب و کتابام برسم، به‌خاطر همین می‌گم: خدا هیچ کاری نکردم و می‌دونم تو آگاهی که نه به تکلیفم عمل کردم و نه حق تو و دیگران را ادا کردم. خدا، از حرفها و دستوراتت سر پیچی کردم، چون فکر می‌کردم به تو می‌رسم و یه روزی بالاخره جبران می‌کنم، اما روز جبران هیچ وقت نرسید و هر چی جلوتر رفتم منزل دنیا برام لذت بخش‌تر شده و بیشتر از قبل همه چیز رو فراموش کردم. خدا می‌دونم که خیلی کارا بود که نکردم ولی تو هیچی نگفتی، می‌دونم که هر کسی به جای تو بود همه چیزا رو می‌گرفت،  ولی تو صبورانه همه چیزو دیدی و هیچی رو نگرفتی،چون تو خدایی و همواره مهربان و بخشنده.

دوست دارم عزیزترینم



نویسنده » غزل » ساعت 10:41 عصر روز جمعه 87 خرداد 17

 

خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی

نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم

که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،

حالم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف

 و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم

چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی

و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی

 بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی

با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به

 دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف

گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،

سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و

 به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی

نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی

 آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی

و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

 انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه

به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب

رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی

که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من

صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد

یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن،

دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی

 سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،

من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید

 امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای

کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم

و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی.

 

دوست و دوستدارت :خدا

 



نویسنده » غزل » ساعت 11:56 صبح روز جمعه 87 اردیبهشت 13

<      1   2   3   4      >