هر صبح نیمدری دل را / بر قامت گلستان تو می گشایم / تا از تبسم چشمانت / عطر عاشقی بنوشم / هر صبح دفتر نخل های زخمی جنوب را / من و باد ورق می زنیم / که نام و نشان از تو بگیرم / هر صبح / که خورشید از پشت شانه های تو می روید / و آفتاب از نگاه تو... / من و دل در هوای دیدن تو پرپر می زنیم...
13/ آبان/ 62
وقت رفتنت رسیده بود باید می رفتی، دنیا دیگه برات مثل یه قفس، تنگ و کوچیک شده بود، زمانشه... خدا، پرواز، نور، خوبی، شهادت...
چقد زود رفتی! وقتی تو رو شناختم که دیگه خیلی دیر شده بود...

یاد ِ پوتینای خاکی بخیر...
همیشه حواسم جمع بود، وقتی از جبهه می اومدی تا خبردار بشی، پوتینای خاکیتو تمیز می کردم و حسابی بهشون برق مینداختم و تو دستای کوچیکمو می بوسیدی و می گفتی: باز منو خجالت دادی، چرا تو؟ خودم تمییزشون می کردم. وقتی خوشحالت می کردم، انگار دنیا رو بهم میدادن، دنیا، دنیا دوسِت داشتم... نمیدونی وقتی می رفتی، عجیب دلتنگت میشدم و چند ماهی که ازت خبری نمی شد، دلشوره های زیادی به دلم می افتاد.
یه روز صبح زود در خونه زده شد، همه فکر کردیم تو هستی، پدر با عجله درو باز کرد اما تو نبودی! یکی از دوستات کوله پشتی و چفیه و وسایلتو آوره بود! تو هیچوقت برنگشتی...
یه روز بعد از امتحانم زودتر از همیشه راهی خونه شدم، آروم و قرار نداشتم دیگه باید باور می کردم که دیدن تو... وارد حیاط شدم، مادرو دیدم که در حال شستن ِّ لباسای ِ خاکی تو بود، آروم، آروم اشک می ریخت و زیر لب باهات درد دل می کرد... تا منو دید، بدو بدو اومد طرفم و بغلم کرد، هول کرده بود، در حالیکه چشاش پره اشک بود و به زور می خندید و بهم میگفت: دختر گلم! نترسی، ناراحت نشیا، اینا اگه نجنگن دشمن میاد تو خونه های ما و همه چیزو ازمون میگیرن... مادر حرف میزد و دلداریم میداد، اما من با نگاهم دنبال پوتینات می گشتم، دیدمشون! به مادر گفتم: همیشه من پوتینای داداشی رو تمیز میکردم، پوتینا سهمِ من... محمد! من خاک پوتیناتو با اشک چشام تمییز کردم و برق انداختم... اما تو هیچ موقع نگفتی... 27 ساله منتظرم! فقط یه بار...
پ.ن: رفتن که ما بمونیم / رفتن که دین بمونه / رفتن که ولایت بمونه
پ.ن: در دلم بود که آدم بشوم / اما نشدم!
نویسنده » غزل » ساعت 3:27 عصر روز پنج شنبه 89 آبان 13

عزیز دل زهرا! نمیدانم آنگاه که فرمان آتش زدن کلام وحی بر زبان کافران رانده شد، چه بر دل تنهایت گذشت؟ شاید آرزو کردی ای کاش می توانستی رو در روی آنها بایستی و گستاخی آنها را با کلام راسخت بدهی! دل نگران نباش که ما پیروان جان بر کف تو در کنار نایب بر حقت در جای جای شهر و کشورمان از قرآن محمد "ص" حمایت خواهیم کرد و فریاد خواهیم زد، خدای محمد! تو شاهد باش هرگز نخواهیم گذاشت این بیحرمتیها ادامه پیدا کند.
مگر قرآن محمد آتش خواهد گرفت! آنقدر از قرآنت خواهیم گفت و خواهیم نوشت تا این کوردلان به این باور برسند که شاید قرآنها را بسوزانند و دلمان را به آتش بکشند، اما هرگز آتش همیشه فروزان آیه به آیههای قرآن در دلمان خاموش نخواهد گشت که همانا "خداوند خود حافظ کلام وحی است".
اگر صبر و شکیبایی محمد "ص"، نالههای مظلومانهی علی "ع" در دل چاه، چادر خاکی زهرا "س"، جگر پاره پارهی حسن "ع"، لبهای تشنهی حسین "ع"، نجابت و صلابت زینب "س" و تنهاییهای تو در دلها بدست فراموشی سپرده شود، نور قرآن هم در دلها خاموش خواهد گشت! تا زمانی که صدای قرآن حسین "ع" از سر نیزهها به گوش برسد نور قرآن نیز بر دل و جانمان ساری و جاری خواهد ماند. کافران بیایمان بسوزانید قرآنها را، اما بدانید با این فتنهها آتش عشقمان به قرآن فروزانتر خواهد گشت و این آتش آخر دودمان خودتان رابر باد خواهد سپرد.
عزیز دلها! آسوده خاطر باش که آتش زدن قرآن؛ آتش زدن دل و جان ماست، به آیه آیههای قرآن با عمل کردن به قرآنت از آن حمایت و حفاظت خواهیم کرد.
پیام مقام معظم رهبری در پی اهانت به قرآن

http://www.masjednet.ir/mosque-news/95-maraje-ehanat-quran.html
شاید سوزاندن قرآن تلنگری بر من باشد که قرآن کجای دل و جان من است؟ آیا فقط در شب های قدر بدون توجه و عمل به آن فقط بر سر گرفته و خدا را به آن قسم می دهم؟ یا در کتابخانه و طاقچه خانه ام خاک می خورد؟ کی و کجا به خود زحمت داده ام با کلام شیرین خدا ارتباط برقرار کنم؟ کجای افکار و زندگی من به دستورات قرآن عمل می شود؟ چقدر با عملِ خلاف قرآن در روز، قرآن را به آتش می کشم؟ آیا قرآنی که در سینه خانه دارد به آتش کشیده خواهد شد؟!
نویسنده » غزل » ساعت 5:20 صبح روز سه شنبه 89 شهریور 23

چند روزیه که فکرم بد جوری مشغوله؛ توی مترو مشغول مرور کردن درسام بودم که صدای پسر بچهی 8-9 سالهای توجهام رو جلب کرد، نگاش کردم، فال حافظ، دستمال خوشبو، اول دشتمه بخر و روزتو با شعر حافظ شروع کن تا یه روز خوبی داشته باشی... انگار کسی صداشو نمیشنید.
ایستگاه بعدی مترو نگه داشت، یه خانم وارد شد با کلی دستمال و فال حافظ، جند نفری ازش خرید کردن، پسرک با چشمهای پره اشک و با صدای بغض آلود گفت: چرا کاسبی منو بهم زدی؟ اگه تو نمیاومدی من کلی فروش میکردم! ناگهان یه دختر 10-12 سالهای از انتهای واگن با صدای گرفتهای گفت: محمد، داداش خودتو ناراحت نکن، روزی ما توی واگن بعدیه، بیا بریم! محمد رفت! ولی من هنوز دلنگران اویم...
محمد! تو کجا و اینجا کجا؟! تو الان باید درس بخونی و بچگی کنی نه اینکه صبحِ به این زودی توی این واگن و اون واگن دنبال روزی بگردی!!!
ای کاش از اون کاخهایی که 30 ساله تو اون بیخیال دنیا خوش میگذرونید، یه نیم نگاهی به اطرافتون میانداختید و میدیدید که با خوردن حق چه کسانی به این رفاه و آسایش رسیدهاید!!!
نویسنده » غزل » ساعت 12:31 عصر روز پنج شنبه 89 خرداد 6