در میان خنده های تو، دوباره زنده می شوم
با طلسم گفته های تو، اسیر و بنده می شوم
گرچه ابرم و غوطه خورده ام در آسمان
با نگاه تو از آسمان، قطره قطره کنده می شوم
امروز یکبار دیگر، فصل نوشتن را در دفترچه ی زندگی خود می گشایم، و دل نوشته ی خود را به بهترین... و عزیزترین... تمام دوران زندگیم تقدیم می کنم.
گرچه زمان در گذرگاه ثانیه ها همواره به راه است اما گسستن، رشته ی محبت واقعی را هیچگاه لمس نخواهد کرد.
... عزیز دوست دارم گوشه ای از دل نوشته ی خود را به پای تو بریزم و تو را بر خوان بی آلایش دوست داشتنم میهمان کنم.
چرا که دست های بی آلایش عاطفه و آبی زلال صداقت تو بود، که دوباره غبار از آینه ی جان من زدود و نور امید را در دلم زنده کرد.
نمی دانم از کدامین واژه شناختمت، از کدامین غزل محبت دوباره خواندمت و از فراز کدامین سکوت بی صبرانه فریادت کردم.
اما تو!
تو بودی که بار دیگر دست آشتی دل را، با امید پیوند زدی و فریادهای سال های به خاموشی نشسته ام را فریاد زدی.
بگذار مهتاب مخملی نگاهت، به ایوان تاریک چشمان من بتابد. بگذار گیسوان به هم تنیده ی افکارم با شانه ی عشق تو در گیر، تا شاید صاف شود. بگذار قلب من سنگینی گام های بهانه ی تو را هر لحظه بر خود احساس کند. بگذار درخت یاد من تو را بر دست های بی ادعای خود، آویزان داشته باشد. آری بگذار!
بگذار تا انتظار تو همیشه پرسه زن کوچه های بی قراریم باشد.
این متن رو گلاب عزیز با ذوق هنری و لطف زیادشون نسبت به من حقیر نوشته اند، و با اصرارشون من مجبور به آپ شدم، و الا ما را چه به دوست داشتن...