دیوارهای بلند گناه و پنجرههای دود گرفتهی شک، شاید نگذارد خورشید را ببینم! اما گرمای بودنش را تا مغز استخوان حس میکنم... امشب نجواهای آسمانیت را که از حنجرهی پر بغضت خوانده میشود، دلم را گرم میکند. چشمهایم را میبندم و با اشکهای منتظر، خودم را پشت پنجرههای جمکران مینشانم... میخواهم به تو بگویم در زمستانهای بیتعداد، دل میسپارم به جادههای سرد و سپیدی که به بهار منتهی میشود تا خورشید بروید...
زمستان با آخرین دانههای برف کمکم سفرهی سپید دلش را برمیچیند و زمین را برای یک تحول بزرگ آماده میکند؛ بهار... آرزو که عیب نیست! من نیز سفرهی دلم را کنجی آرام زیر زلال نگاه تو پهن میکنم و خدا خدا میکنم بخاطر کارهایم از من دور نشده باشی... هر وقت دلم میگیرد سر بر شانههای انتظار میگذارم و به تو میاندیشم... شرمندهام آقا... به تو میاندیشم که نجات دهندهی مردمان این روزگاری. تو میآیی، خیلی زود، عینا شبیه بهار...
پ.ن: امشب هم برای آمدنت دعا میکنیم تا تو آمین بگویی...
پ.ن: هر روز نرگسیهای دلم را به عشق آمدنت آب میدهم...
پ.ن: شرمندهام آقا، شرمنده...